تبليغاتX
اتفاق ساده

اتفاق ساده

ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه! می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن


دیگر نخواهم بود...

برای مدتی تا همیشه...

این خانه راه های نرفته زیادی را به رویم باز کرد

دوستان همراهی که آمدنشان راهنمایی های بزرگی برای زندگیم داشت

و رفتنشان فقط سوالی به همه سوال هایم می افزود

من همان همیشه ام

و این خانه تا همیشه باز خواهد بود

اما این روزها در این خانه را به قصد کوچ زمستانه خواهم بست

دست هاتان که رو به آسمان می شد

از من هم نامی و یادی

کافییست

زمانش که بیاید...

باز خواهم گشت...

با نامی دیگر یادی دیگر و در وقتی دیگر

بهار...



من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سروديم نم‌نم: تو را دوست دارم

نه خطي، نه خالی نه خواب و خيالي!

من اي حس مبهم تو را دوست دارم

سلامي صميمي تر از غم نديدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بيا تا صدا از دل سنگ خيزد

بگوييم با هم: تو را دوست دارم

جهان يك دهان شد هماواز با ما

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

ق. الف

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 0:0  توسط سنا  | 

روز عید است ، سوی میکده آیید به شکر

...اينك با رمضان وداع مي كنيم

همچون وداع با كسي كه جدايي از او بر ما سخت و ناگوار است

و روي گردانيدن او از ما، موجب حزن و هراس

و بر ما لازم است كه

عهد محفوظ
 

و حرمت شايسته رعايت

و حق ادا شدني او را
نگاه داريم

و مي گوييم سلام بر تو اي بزرگترين ماه خدا و اي عيد دوستان خدا

سلام برتو اي ارزشمندترين اوقاتي كه با ما بودي

و اي بهترين ماه در بين روزها و ساعات

دورد بر تو اي ماهي كه در آن آرزوها نزديك مي شوند

و اعمال شايسته در آن فراوان اند
.
.
.
چه خوشبخت است كسي كه بخاطر تو احترامت نگه دارد
.
.
.
خدايا بر محمد و آل او درود فرست

و مصيبت و اندوه ما را در غم رفتن اين ماه

خودت جبران كن

و روز عيد فطر را بر ما مبارك گردان

و آن را از بهترين روزهايي قرار ده كه بر ما گذشته

تا پسنديده ترين روز براي جلب عفو تو

و بخشش و محو گناهانمان باشد

و پنهان و پيداي گناهان ما را مورد آمرزش قرار ده


فرازهايي از دعاي چهل و پنجم صحيفه سجاديه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 6:10  توسط سنا  | 

يا رفيق من لا رفيق له

خدایا سلام

.

.

.

مطمئنم توی این دنیا دل به هیچ آدمی نمی شه بست

به هیچ راهی نمیشه مطمئن بود

به هیچ صدایی نمیشه دل خوش کرد

و هیچ نگاهی رو نمی شه باور کرد

و همه این ها به خاطر اینه که تو این طور می خوای

این طور می خوای که آخرش

آخر آخرش

آخر همه آدمهایی که یه دفه میرن

آخر همه راههایی که یه دفه بی راه می شن

آخر همه صداهایی که یه دفه سکوت میشن

آخر همه نگاه هایی که رو بر می گردونن

آخر آخر آخر همشون فقط خودتی، خودتی که برام می مونی

چون "تو" از اولش منو فقط برای خودت خواستی

این فقط بازیگوشی منه که از تو دورم می کنه و به این

آدم ها

راه ها

صداها

و نگاه ها

دلخوش

اما تو بازم منتظرم می مونی

هستی

همیشه هستی

هستی که دستمو بگیری

هستی که فقط خود راهنمای من باشی

اونقدر منتظر می مونی تا باور کنم که فقط تویی که فریاد رس منی و نه هیچ کس دیگه ای

خدایا من باور دارم ایمان آوردم مطمئنم که توی این دنیای به این شلوغی

توی این خونه

میون عزیز ترین کسانم

توی جامعه

توی این برو و بیا

بین دوستام همنفسام

خدایا

باور دارم که نفسم تویی

خود خود خود نفسم تویی

تویی که همیشه باهامی

دستم زیر گلومه

دارم ضربه های فقط با تو بودن رو می شمرم و می دونم که زود تر از من، تو از این ضربه ها با خبر می شی

خدایا دوست دارم

می دونم که خیلی خطا کارم

اصلا گفتنش تو این حرفا فایده نداره

اما

.

.

.

هر چند که رفیق خوبی نباشم برات

چون تو خدایی

همون خدایی که  رفیق من لا رفیق له

خدایا دوست دارم



اين روزها از شنيدن اين مطلب خيلي خيلي آروم شدم

و از شنيدن اين يكي حسابي دلم گرفته و تو فكرم

هرکسی (به علاوه دعا) باید به فکر خود باشد و راهی برای ارتباط با حضرت حجت (عج) و فرج شخصی خود پیدا کند ...

شما هم بشنويد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 1:49  توسط سنا  | 

انعکاس

یا اَیها الذینَ آمنوا 

اتَّقُوااللّه

وَلتَنظُر نَفسٌ ما قدَّمَت لِقَدٍ

وَّتَّقُوااللّه

اِنَّ اللّهَ خَبیرٌ بما تَعمَلون

الا ای اهل ایمان

 خدا ترس شوید

 و هر نفسی نیک بنگرد تا چه برای فردای خود از پیش می فرستد

خدا ترس شوید

که او به همه کردارتان به خوبی اگاه است

آیه 18 سوره مبارکه حشر

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

                    میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام، عید در عید ماه رمضان بر همه مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 3:13  توسط سنا  | 

چون خیالی در دلت آمد نشست...

چیزهایی که میشنوی به مرور میشن باورهات

میشن اعتقاداتت

میشینن توذهنت

و تو عمق جانت نفوذ می کنن

باهاشون زمزمه می کنی باهاشون می خوابی باهاشون بیداری

باهاشون فکر می کنی و ناخواسته به سبکشون زندگی

میشن نگاهت به دنیا میشن حجابت

چیزایی که می بینی به مرور میشن حقایقی که توی ذهن تو اتفاق افتاده

و وای! وای به روزی که چیزایی که همیشه جلوی چشمهات اتفاق می افتن

و چیزایی که هر روز گوش هات می شنون

نه تنها اون هایی نباشن که باید

بلکه اون هایی باشند که نباید

اون وقت که بایدها و نبایدهامون با هم قاطی میشن

خیلی از خواستنی هامون نخواستنی ها هستن و خیلی از نخواستنی هامون خواستنی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1390ساعت 1:33  توسط سنا  | 

مرا نجات ده!

 

فَلَکَ الحَمد

پس ستایش تو راست ای که همیشه همراهی...
...
ستایش تو راست
به خاطر حلم بی حسابت پس از آگاهی و علمت
ستایش توراست
به خاطر عفو بی انتهایت پس از قدرت کامله ات
ای خدا حلم بی پایانت مرا به معصیت تو جرات داده و وادار می کند
و پرده پوشی ستاریت به بی شرم و حیاییم می خواند
و معرفتم به رحمت بی نهایتت و عفو بی حسابت مرا جسور کرده
و  به سرعت بر آنچه حرام کرده ای می گمارد
ای خدای بردبار بزرگوار
ای خدای پذیرنده توبه
ای بزرگ نعمت و منت
ای احسان کننده همیشگی
کجاست پرده پوشی عظیم تو
کجاست عفو  بزرگوارانه ی تو
کجاست گشایش نزدیک تو
کجاست فریاد رسی سریع تو
کجاست رحمت واسعه ی تو
کجاست عطاهای نیکوی تو
کجاست موهبت های گورا و مرحمت های پر بهای تو
کجاست فضل و کرم بی حد تو
کجاست نعمت بزرگ و احسان همیشگی تو
کجاست کرم تو ای خدای کریم
به حق آن کرم که مرا نجات ده و به حق رحمتت از ورطه هلاکم رهایی بخش
ای خدای با احسان نیکوکار...

فرازهایی از دعای ابوحمزه ثمالی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 2:30  توسط سنا  | 

پنهان شدنم چیست؟!چو صدبار مرا یافت

بار  دگر  آن دلبر عیار مرا  یافت

سرمست همی گشت به بازار مرا یافت

پنهان شدم، از نرگس مخمور مرا یافت

بگریختم از خانه خمار مرا یافت

بگریختنم چیست؟! کزو جان نبرد کس

پنهان شدنم چیست؟! چو صدبار مرا یافت

گفتم که! «در انبوهی شهرم که بیابد؟»

آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت

ای مژده! که آن غمزه غماز مرا جست

وی بخت! که آن طره طرار مرا یافت

جامی که برد از دلم آزار به من داد

آن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت


این چندمین باریست که مهمان ماه مبارک می شویم؟!!

و چند باردیگر مانده تا پیمانه پر شود؟!!

نمانده؟!!

هر بار ماه مبارک می آید، در حریم حرمت الهی هر کس را به اندزاه ظرفش می بخشد.

نه!!

همه را به همه می بخشد

اما

هرکس به اندازه وسع ظرف روح خویش بر می گیرد.


کاشکی حرمت این ماه مبارک را به دست و زبان،دل و خیال و تفکرمان نشکنیم

و وسوسه نفسهامان را زنجیر بکشیم



+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 19:8  توسط سنا  | 

برای یه دوست قدیمی / دور اما همیشه نزدیک

دل تنگی یه چیزه عزیز دل و این که نمی خوایم باور کنیم وضعیت و موقعیت خودمونو یه چیز دیگه

تنهایی یه چیزه و اینکه نمی بینیم خدا همیشه همراه ماست یه چیز دیگه

ناراحتی یه چیزه اما دلخوری به خاطر چیزایی که نمی دونیم سزاواره که ما داشته باشیم یا نه یه چیز دیگه

گلایه یه چیزه اما اینکه همه تقصیرها رو از گردن خودمون باز می کنیم و می ندازیم گردن تقدیر و قسمت و شانس بد یه چیز دیگه

این که ما چرا یه چیزایی داریم اما یه چیزیایی رو نه، یه چیز اما اینکه اینا همش تقصیر کیه یه چیز دیگه

این که من و تو از آینده بترسیم یه چیزه اما اینکه باورت نشه خدا فقط همین امروزها رو به ما داده برای رسیدن به فردا یه چیز دیگه

اینکه من همه این حرفا می تونم به تو بزنم اما کمیتم لنگ می زنه وقتی به خودم می رسم یه چیزه دیگه

تا خود صبح می تونم برای چیزایی هایی رو بشمرم که پشتش چیزای دیگس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 7 مرداد1390ساعت 4:40  توسط سنا  | 

بـ ا ز خـ و ا نـ یـ

جـ و ا ل ذ هـ ن

چند وقتیه دارم درباره چیزهایی که بهشون فکر می کنم،

فکر می کنم !!!

تصاویر، صداها، رنگ ها، نگاه ها، حرف ها، نوشته ها،

آدم ها، احساس ها، باید ها، نباید ها، اماها، اگرها، چون وچراها،

تاریکی ها، روشنایی ها، تلخی ها، شیرینی ها

این ها همه از کجا تو ذهن من جا گرفته؟ با کدوم تعریف؟

دارم فکر می کنم

کدوم اجازه ای حق ورود این رنگ و صدا و نگاه ها رو به ذهن من صادر کرده؟

خلاصه این روزها دارم با ته مانده عقلی که از دنیای هزار رنگ برایم مانده

افکارم را پشت و رو کرده و وارسی می کنم.

دارم فکر می کنم نیازها و الزاماتی که توی زندگی الانم ساختم

واقعا همونایی هستند که باید یا این که این ره که می روم به ...

دارم به این فکر می کنم که باید و نبایدهام چرا این شکلی شدن،

اصلا باید اینطوری باشند یا نباید؟

به محض اینکه موضوعی از ذهن آدم بیرون می آد

موضوع دیگه ای جایگزین اون میشه

 اونقدر که واقعاً فرصت نمی شه فک کرد چرا باید اینها در ذهن آدم باشند

و بهشون فکر  کرد؟

انوقته که با خودم فکر می کنم تو دنیای رسانه زنده امروز

حتی خصوصی تفکرات آدمها هم قالب و شکل رسانه ای پیدا کرده

و این بیشتر اوقات باعث دوری ذهن از چیزی میشه که

باید در مسیر اون اندیشه کنه و قدم برداره

آونقدر دور که تا مدتها حتی متوجه نمیشی که

چیزی که بهش فکر کردی و ذهنت مشغولش بوده با اون چیزی که باید،

در دو مسیر کاملا مخالف هم اند.

جـ و ا ل د ل

دارم به این فکر می کنم که

«یادداشت‌هاي درد جاودانگي»م كجایند؟

جوال  دلم از چه آرزو ها و آدم هایی پر شده اند؟

گاهی اوقات خودم مجبور می کنم که به جواب سوالاتم فکر نکنم.

گاهی شاید بر طبل بی خیالی کوبیدن ساده تر باشد.

اما خودمانیم،

آدم تحمل اینکار را هم برای همیشه ندارد.

خودش می ماند وجدانی که به تنهایی برای قضاوت درباره اش کافی است.

دارم فکر می کنم به «احوال دل خویشتنم»

جـ و ا ل عـ قـ ل

چیزی که فکرم رو مشغول می کنه اینه که

بعضی جاها عمل آدم با فکرها و اهدافش یکی نیست

در مسیری قدم برمی داریم که نقطه مقابل آمال و تفکرات خودمان است

بزرگواری برایم نوشته بود:

«اینکه حضرت دوست چه در تقدیر تو کرده مهم نیست

مهم آنست که تو برای تقدیرت و اندازه هایت چه کرده ای ؟!!!»

اینکه اوی مهربان به من چه بخشیده

در مقابل اینکه من با یخشش او چه کرده ام؟!!!


د ل نـ و شـ  ت

* اینکه چه چیزی در جوال عمر و دل و خیال و وهم برای خودمان جمع می کنیم و اینکه مهمان سفره دلمان کیست سوالهایی اند که گاهی به خاطر جوابهای تلخشان عمداً از پرسیدنشان طفره می روم.

* ماه مبارک نزدیکه و «فرصت بازخوانی خود» در پیش رو

* با هر بهانه ای که دستهاتان رو به آسمان شد التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1390ساعت 2:6  توسط سنا  | 

دلتنگی


اثر هنر مند علی پیران - گالری خیال

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1390ساعت 1:10  توسط سنا  | 

روزهای ابری از شب بدترتد

در عادتم به

گاه و بی گاه خاطراتی که

می آیند

برای نماندن

نیامده رفتن "تو"

تنها دلیل است

برای بهانه گرفتن این روزهای

ابری بغض آورم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 14:10  توسط سنا  | 

دیر نوشته ای دور!

رفتم دیروز تا زیر دانه های تند باران اولین روزهای تابستانی امسال برایت دعا کنم
بارانی ترین دعایی که در حقت ممکن بود
کاش به سرزمین بارانیت برگردند
یادها و خاطرات
از قفس ذهن من
که این روزها
به تجربه طعم نفس پشت میله هایش اسیرم

کاش در این روزها که بی هیچ بهانه ای می آیند
بی آنکه یادی را که خود ساخته با خود بیاورند
من بمانم
من بمانم
تنها
تنها با اوی مهربانی که
می دانم
هر لحظه
هرنفس
هرجا
بی آنکه منتظر
صدایی
یا
دعایی
باشد
هر روزهایم را در آغوش خویش می برد
و نوای صبر زمزمه می کند
در این گوش های سنگین دلم
کاش به سرزمین بارانیت برگردند
یادها و خاطرات
که باران بشوید و ببرد
و جز رنگین کمانی
در آسمانی صاف هیچ نگذارند
کاش
کاش
کاش
.
.
.
+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1390ساعت 12:9  توسط سنا  | 

یا علی انت صراط المستقیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 21:5  توسط سنا 

انعکاس

 

وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا

إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ

و چه کسی ستم‌کارتر است از آن‌که آیات پروردگارش به او تذکر داده شده و او از آن روی گردانده باشد مسلما ما از مجرمان انتقام خواهيم گرفت.

سوره مباركه سجده - آيه۲۲ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 11:42  توسط سنا  | 

این روزها

 

دلواپس «نكند»هايي هستم كه شرنگي تلخ اما چشيدني را به جان اين روزهايم مي‌ريزد.

 «اين‌روزهايي»

 كه هرگاه نمي‌شد فريادشان كنم در اين حيات‌خلوت پس ذهنم مرورشان مي‌كردم و از اين رهگذر دوستاني يافتم همراه.

سه ترم تلاش كرده بودم كه امروز مطمئن باشم اين اتفاق مي افتد

اما حالا كه انگار همه چيز رو به راه است مي‌ترسم نكند كه براي راهي انتخابش كرده ام كوچك باشم. نكند زبانم قاصر باشد از گفتن چيزهايي كه بايد و آنگاه من بمانم دنيايي از شرمندگي.

اين اولين بار بود كه اين قدر با اصرار راهي كه خواهم رفت را خواسته ام و مي ترسم. مي ترسم نكند راهي كه من انتخابش كرده‌ام مرا انتخاب نكرده باشد.

دغدغه‌اي كه اين روزها به قول دوستي بزرگوار اولويت اول زندگيم شده و از هر راهي كه مي روم مطمئنم كه فعلا تنها واقعيت حقيقي زندگيم است كه بايد به سرانجام برسد.

 دل‌نگران روزهايي‌ام كه نيامده و صد البته راه در پيش رو. خوب مي‌دانم كه اين ابتداي راه است و قرار نيست كه من در آن معجره اي كنم براي عوض كردن دنيا اما كاش اين راه، دنياي مرا عوض كند.

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1390ساعت 3:39  توسط سنا  | 

کجایم؟

دیگران

از دیدرس نگاه و دل گریختند

دیگران

خود را وانهاده اند

به هر چه باید شد روزگار

اما-تو!

از این ماندن و پیمودن عمر چه می جویی

تو ... تو از این در خویش گرفتار چه می جویی

ای سنگ افتاده بر سر راه چکنم ها


بی نشان این مطلب را یافتم اما چقدر با نشانه های این روزهایم هم خوان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 0:4  توسط سنا  | 

کدام حرف؟!

 

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست...

ح.مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 1:9  توسط سنا  | 

انعکاس

 

وَ مَن يَّعشُ عَن  ذِكرِ الرَّحمنِ نُقَيِّض لَهُ شِيطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ

 

و هر كه از ياد خدا رخ بتابد شيطان را برانگيزيم تا ياور و همنشين دائم وي باشد

سوره زخرف آيه36

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 0:9  توسط سنا  | 

حال من خوب است اما...

 

سلام حال من خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اين همه اگر عمري باقي بود طوري از کنار زندگي مي گذرم

که نه دل کسي در سينه بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمانم

تا يادم نرفته است بنويسم:

ديشب در حوالي خواب هايم سال پرباراني بود...

خواب باران وپاييزي نيامده را ديدم

دعا کردم بيايي با من کنار پنجره بماني باران ببارد

اما

دريغ که رفتن راز غريب

اين زندگيست

رفتي پيش از آنکه باران ببارد...

 

و باز سال نو شده و با همه شادي هايش انسان مي ماند در گذر روزها كه اين قدر تند و به راستي "همانند گذر ابر بهار" مي گذرند و تا چشم باز مي كني تو مانده اي و تقويمي كه ديگر بدرد حفظ خاطرات مي خورد فقط! يك سال ديگر با همه خوبي ها و سختي هايش گذشت. پر از اتفاقاتي كه داستان زندگي مان را رنگ و بوي ديگري بخشيده و نگاه مان را عوض كرده. و حوادثي که اجتماعمان را تحت تاثير خود قرار داد.

و به "حالا" كه مي رسي در هر سال فقط كوله باري از آروزهاي خوب و تصميم هاي مصمم است كه ته دلت لانه مي كند. فرقي نمي كند چه كرده اي! گويا بهار احوال همه را دگرگون مي كند به راستي!

آرزو مي كنم امسال هر روزش براي همه سالي باشد پر از ياد خدا و عيد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 19:38  توسط سنا  | 

یک امشب پر داستان

 

دوش ديوانه شدم

يكي هي تو گوشم زمزمه مي كرد كه  امشب حتما داره يه اتفاقي مي افته.

يه "اتفاق ساده" شايد

دلم نميخواد فك كنم كه خودم داشتم اون اتفاقو ناخواسته درست مي كردم و خودم هم افتاده بودم تو تب و تابِ بال و پر دادن بهش.

آره تو همه شلوغي هاي امشب يه اتفاقي افتاد.

گاهي اوقات چقدر بده كه آدم خودش مي دونه چي به چيه و كي به كيه

"كه انسان به نفس خود از همه آگاه تر است"

بعدش يه دفعه خودشو مي زنه به در بيخيالي و يه كاري مي كنه نه تنها نبايد

 بلكه

حتي گاهي اوقات نشايد

كاش حداقل دومي رو هرگز تجربه نكني. از كاري هايي كه مي دوني قرار

بي خودي ذهن و روحتو درگير خودش كنه و وقت و انرژيتو

هدر بده

دوري كني

 

          پرده افتاد پس از طرح سوال

                                                                       مي دوني!

"سر به راه" كه باشي

خودت ميفهمي كه

بعضي وقتا بعضي چيزا پرسيدن نداره!

صد بار توي گوشت زمزمه كردم كه

تو كاري به اين كارا نداشته باش

سوال بي سوال

چون و چرا نداريم

تو فقط در "راه" باش

بگذار خودش تو را از "بي راه" ها حفظ كند

يك كلام

"صبوري"

          من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت

                                            سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو

اين وسط خيلي خوبه كه آدم هيچ بدهكاري ای به وجدان خودش نداشته باشه

امشب از دست خودم دلخورم

حكايت كاسه صبري است كه قبل از سرريزشدن دارد ترك برمي دارد

اي خداي بزرگ

كاسه صبر زميني من پر است

به من

خواسته هايم را

نبخش

صبوريم را زياد كن فقط!

مي خواهم آنقدر صبرم زياد شود

كه آنچه تو برايم خواسته اي را ببينم

 بي دخالت عقل ناشكيب خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 1:0  توسط سنا  |